14 ماهه ی من...
به نام خدا...
14 ماه پیش خدا یه فرشته رو به من داد که به چشم من ماه شب چهارده بود... کوچولو و برفی و تپل و اروم...
حالا نفسم به نفسش بنده... 14 ماه چقدر زود گذشت... چه با سرعت روزا دارن سپری میشن...
ماه رمضان پارسال تو حدودای سه تا 4 ماهگیتو میگذروندی... و منم سخت مشغول بچه داری... امسال پا به پای ما سحری میخوری(خدا رو شکر فقط روز اول بیدار شدی و 6 صبح خوابیدی)... بعد ازون من و بابایی مثل دزدا بیدار میشیم و بی سر و صدا سحری میخوریم تا آب از آب تکون نخوره....
افطار هم که مگه میشه تو در کنارمون نباشی.... واقعا این چند روزه رو نفهمیدیم چی...چقدر.. چطوری خوردیم.... تمام نیرو و توانتو به کار میبری تا ریخت و پاچ کنی... فدای سرت مادر... تو بریز من جمع میکنم... به موقعش جبران میکنم...
در راستای شناخت اعضای بدن ناف رو شناختی... وااااای آخرش یه روز نافتو زخم میکنی... مدام لباستو میدی بالا و دنبالش میگردی...حتی تو حموم... موقع شیر خوردن...
مدام دستت روی ناف عروسکاته...تکیه گاه مبلمون یه دگمه داره اونم به چشم ناف میبینی... خلاصه بساطی داریم...
شدیییییییییید ددری شدی... نمیشه و الان وقتش نیست و خسته ایم و اینا هم سرت نمیشه....
چه کیفی میده که تا عروسکاتو بغل میکنم به سرعت نور خودتو میرسونی ... عروسک و پرتاب میکنی و خودت میشنی بغلم... این یعنی که تو فقط مال منی(مال مایی)... منم دربست در خدمت گل پسرم... این جور موقع ها حس مادریم خیلی غلیان میکنه....
جدیدا عاشق بورس و شونه شدی.... چند شبه که بورس به دست مخوابی... صبح تا چشمای خوشگلتو باز میکنی دنبال بورس میگردی... با بورس میریم wc... با بورس غذا میخوریم... پوشکتو عوض میکنم... و تو همچنان محکم گرفتی تو دستت... من فدای پسر کچلم.... سر خوشگل و کم موی تو رو مبوسم روزی هزااااااااار بار....
تا میگم بردیا با کله برو.... زود اینجوری میشی و کل خونه رو همینطوری طی میکنی...

انقدر هم که خوشمزه ای همش پشه ها نیشت میزنن.... بی ادبا
خیلی دوست داری بساط نماز خوندن ما رو به هم بزنی و از سر و کول ما بالا بری... چه میشه کرد... بردیایی دیگه... عمرمی... نفسمی...

مرده ی این لم دادن توام... مادرررررررر

خدا یا این برق چشمای 14 ماهه ی من و که مثل ماه شب چهار ده میدرخشه ... برام موندگار کن... براش موندگار کن...

امین


14 ماهه ی من...
